منی که هر وقتی بخوای می تونی برام ناز کنی
گره به ابرو بندازی واسم تاخت و تاز کنی
منی که ذکر نام تو واسم کلام آخره
منی که هدیه ام واسه تو ترانه ی نیلوفره
منی که خوندم واسه تو ترانه ی نیلوفرو
عاشقا با صدای من دم دادن این ترانه رو
منی که رو بال نفسم فقط اسم تو می شینه
بین تمام خوشگلا چشام فقط تورو می بینه
دیگه از شاخه گلای جور وا جور گل چیدنت یعنی چه ؟!
از من فدایی دل بریدنت یعنی چه ؟!
منی که قلبمو مثل کف دستم واسه تو رو کردم
به منو به سادگیم خندیدنت یعنی چه ؟!
ترانه ای از مارتیک
چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشه!! اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه!! عشق وقتی زیباست که برای تو باشه!! تو وقتی زیبایی که برای من باشی
![]()
![]()
![]()
دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون. پس بیایید حادثه ساز و قانون شکن باشیم
![]()
![]()
![]()
به کودکی گفتند عشق چيست؟گفت:بازی.
به نوجوانی گفتند عشق چيست؟گفت:رفيق بازی.
به جوانی گفتند عشق چيست؟گفت:پول و ثروت.
به پيرمردی گفتند عشق چيست؟گفت:عمر.
به عاشقی گفتند عشق چيست؟چيزی نگفت،آهی کشيد و سخت گريست.
از من پرسیدند عشق چیست؟گفتم گل نیلوفر
با اینکه دوست داشتم با تموم وجودم داد بزنم به خاطر تو! بهش گفتم: به خاطر هیچ کس.
پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو ... با یه بغض غمگین بهش گفتم: به خاطر هیچی.
ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک تو چشاش جمع شده بود گفت: به خاطر کسیکه به خاطر هیچ زنده هست.
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
"حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي."
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: "خانم! شما خدا هستيد؟"
زن جوان لبخندي زد و گفت: "نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم."
پسرك گفت: "مطمئن بودم با او نسبتي داريد."
از دان كلارك
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها ،
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
وان يكي در گوشه اي ديگر ‹ جوانان › را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هو ميكرد و با آن شور بي پايان ،
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است .
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست ،
هميشه يك نفر بايد بپاخيزد ...
به آرامي سخن سر داد :
تساوي اشتباهي فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت .
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه
قلبي پاك ودستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد پايين بود؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخواران ار كجا آماده ميگرديد ؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟
معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست ...
برگرفته از وبلاگ صفا سیتی
دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست
اسم تو نوازش لبهای سرد و بی صداست
چی می شد عشقا همه مثل تو آسمونی بود
چشم تو دنیایی از جنس محبت و وفاست
دست مهربون تو هدیه ای از لطف خداست
همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست
نفسا تازه میشن وقتی که بوی تو می یاد
همیشه نفس بکش عطر نفسهات کیمیاست
بیان قصه ای که گویای
عظمت و شکوه یک عشق باشد
قصه ی عشق شیرین که
از دریا کهنسال تر است
حقیقتی ساده از عشقی که
او برایم به ارمغان آورد...
از کجا آغاز کنم؟
او همانند بارانی تابستانی که
زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد
به دنیای من راه پیدا کرد
و زندگیم را درخشان ساخت
او به دنیای خالی من
مفهوم بخشید
او قلب مرا لبریز می کندو دل مرا با احساسی خاص
لبریز می کند
او روح مرا از عشق والا و بیکران
سرشار می سازد
آنگونه که هرجا بروم
هرگز تنها نخواهم ماند.
با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد
راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت؟!
آیا می توان عمر عشق را
با مبنای روزو ساعت سنجید؟
اکنون جوابی ندارم!!
اما همین قدر قادرم بگویم که:
به او نیاز دارم
او قلب مرا لبریز می کند.
برگرفته از وبلاگ مشق عشق
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب دعایی زمزمه میکرد. نگاهی به آسمان آبی و دریای لاجودین و ساحل طلایی انداخت و گفت : خدایا میشود تنها آرزوی من را بر آورده کنی؟
ناگاه ابری سیاه آسمان را پوشاند و رعد و برقی در گرفت در هیاهوی رعد و برق صدایی به گوش رسید که میگفت چه آرزویی داری بنده محبوب من؟
مرد سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : ای خدای کریم از تو میخواهم جادهای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وقت دلم خواست در آن رانندگی کنم !!
از جانب خدای متعال ندا آمد که : ای بنده من ! من تو را به خاطر وفاداری ات بسیار دوست میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم . اما تو هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانی که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه اینها را انجام دهم اما آیا نمیتوانی آرزوی دیگری بکنی؟
مرد مدتی به فکر فرو رفت، آنگاه گفت
ای خدای من ! من از کار زنان سر در نمیآورم میشود بمن بفهمانی که زنان چه میگویند؟ میشود بمن بفهمانی که احساس درونی شان چیست؟ اصلا میشود بمن یاد بدهی که چگونه میتوان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب بارتعالی آمد که : ای بنده من آن جاده ای که خواسته بودی دو بانده باشد یا چهار بانده ؟؟!!
اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش میکردم تا با محبت محلول شود
اگر دبیر دینی بودم میدانستم که بعد از خدا ترا میپرستیدم
اگر دبیر جغرافی بودم میدانستم که خوش آب و هوا ترین منطقه آغوش گرم تو هست
اگر . . .
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
جان گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت : اينجاست ...
جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد
در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است
جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است
با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است
سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است
لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن
نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است
ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار
در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است
چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند
کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است
تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید
بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است
عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست
درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است
هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما
کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

فرارسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی را بر تمام مسلمان تسلیت عرض میکنیم
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد کاش مي شد تو حين سختي بازم عاشق بمونيم
تو شهر مهمون بكنم
هر كي نگاه چپ كنه
ريختشو داغون بكنم
دلم ميخواد يه شب بيام
تو خواب به تو سر بزنم
پشت در قلب تو
يواش يواش در بزنم
بگم آهاي صاحب خونه
مهمون عاشق نميخواي
خوابي ديدم
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم. بر پهنه از آسمان لحظه هايي از زندگي ام برق زد
در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديري متعلق به خدا وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد...به پشت سر و جاي پاهاي روي شن نگاه کردم
متوجه شدم که چندين بار در طول زندگيم فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است
اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم
خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم . در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخترين دوران زندگی فقط يک جفت جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي
خدا پاسخ داد: " بنده بسيار عزيزم من در کنارت هست و هرگز تو را تنها نمي گذارم
اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت جاي پا مي بيني ، زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم.<خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد. لبخندي زد و گفت: فرزندم من به تو قول دادم كه هميشه همراهت باشم . در شب و روز ، در شادي و غم ، در گرفتاري و خوشبختي.
من به قول خود وفا كردم .
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نكردم
حتي براي لحظهاي
آن جا پا كه در آن روزهاي سخت ميبيني ، جا پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش ميكشيدم....

بي تو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن»!
با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»
باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.
***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم
كه رفتنت چقدر دلمو ميسوزونه؟
سنگيني ترس از جدايي ، ترس از دست دادن تو مثل بختك افتاده تو ثانيههاي زندگيم ..
نفسمو بند مياره وقتي اين توهّم وحشي مياد سراغم...
همش تو اين فكرم كه الانه آخرين قوقولي قوقول سپيده دمو بشنوم و.....
تازه داشتم نو ميشدم...
تازه داشتم حس نميخوام تموم بشمو تكرار ميكردم...
كه به يكباره زمزمه تموم ميشه تموم ميشه گوشمو آزار داد و خونة آرزوهامو ويرون كرد
دونه هاي مرواريد روي گونه هام گواه اين دلواپسي هام...
قصه ات با من پر غصه به پايان آمد
باورم نيست هنوز
دستهايم زير آن پيكر بي جان آمد
باورم نيست هنوز
وداع تلخ ما به فصلي سرد
بي حضور خورشيد
بي نشان رويت
ماندنم باز به چنگ ترديد
باورم نيست هنوز
نواي زمزمه هاي پاكت به گوش من نرسيد
سينه ات بي من فسرد
مرا چه سود پر كشيدن تو
به مرز صبح نبرد
باورم نيست هنوز
امير داوري از خاطره تنها باقي ست
براي مستي من
ياد و نامش ساقي ست
كاش اينجا بودي
كه نبض پنجره با چشم تو از سر گيرد
كه باز بپيچد نواي تو در جان
به اميد تو و خنده هاي تو نميرد
باورم هست اما
زندگيم جاري ست
با تو ام من با تو
عشق از مرگ عاري ست
در نگاه تو، هميشه خواهشي پيداست
خواهشي که چون زبان شعر من، گوياست
راست مي گويم، ولي جرئت نخواهم داشت
تا بپرسم« اين نگاه تو به چه معناست؟ »
من به روح آبي تو، سخت نزديکم
جنگل لب تشنه اي، همسايه با درياست
دوست دارم، تو بگويي« دوستت دارم»!
گرچه اينگونه توقع، اندکي بيجاست
مثل حس نشئگي، بي حجم و سيالي
با خيالت آرميدن، خوشترين روياست
پيش پايت، روح يک شاعر به خاک افتاد
غرور تو، همين را از خدا مي خواست

در پشت حصار تنهايي 
چه زيباست سكوت باغ
برگ از درخت افتاده،
زير پا مانده است يارب
نواي مرغ عاشق را
كلاغ نگون بخت مي كند ترجماني
آب باغ را ،
پاي رفتن نيست
خشم پاييز زمان
با باد مي خواند
مرثيه مرگ غنچه را
گل نيلوفر در سكوت ماتم زا
آهسته مي گويد :
خداحافظ ، خداحافظ

تو از اين گونه نبايد باشي
تو از اين گونه که مي سوزاني
و از اين چشمان پر از شوق مرا
از خودت ميراني
من تو را مثل خدايان اساطيري دور
در خودم ساخته ام
و غرورم را در يک شب باراني
زير پاهاي تو انداخته ام
من به تو باخته ام , باخته ام .......

به روي گونه تابيدي و رفتی
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
![]()
![]()
![]()
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري
نه
از آن پاک تري
تو بهاري
نه
بهاران از توست
از تو ميگيرم وام
هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم از توست
اي بهين باغ و بهارانم تو
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
سبزي چشم تو تخديرم کرد
حاصل مزرعه ي سوخته برگم از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
باز کن در قلبت را
تو اگر باز کني در قلبت را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي عشق را
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
که در آن شوکت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
حاجت به بيان نيست، که از روي تو پيداست
من تشنه يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشايي تو روياست
در خانه احساس، اگر زمزمه اي هست
آن زمزمه از توست، که در جان و دل ماست
من قايق آواره ي درياي تو هستم
خوبست بداني، که دلم عاشق درياست
در حسرت ديدار تو مي سوزم و اما
اين دست خودم نيست، به حق روي تو زيباست
يا بسوز
از اين غم جانکاه من
يا برايش نامه اي از دل نويس
يا بکش شکل مرا با چشم خيس
اي قلم از من برايش ناله کن
شعر هايم شعر هايم را
برايش نامه کن
اي قلم
تو بوده اي در دست من
شاهدي بر هر چه بود و هست من
اي قلم
اي شاهد شب هاي من
اي که هستي همدم تنهاي من
اي قلم اشکت نمي ريزد چرا؟
مي برم حسرت به صبرت مر حبا
اي قلم
آخر نمي سوزي ؟بگو
از نگارش هاي من آتش بجو
اي قلم
در دست من فرياد کن
از غمم در هر کجا بيداد کن
اي قلم اي شاهد اين آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .
پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زن.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟
پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .
كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟
پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
پرنده گفت : نه كافي نيست .
كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟
پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:
من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم
داستان درباره يک کوهنورد است که ميخواست از بلندترين کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خودش را آغاز کرد.ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خودش مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلنديهاي کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد.همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماند جز آنکه فرياد بکشد:
- خديا کمکم کن
ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد:
- از من چه مي خواهي؟
- اي خدا نجاتم بده!
- واقعا باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن...
يک لحظه سکوت...و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.گروه نجات ميگويندکه روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند.بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود....و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت
يادت نمياد اونهمه قول و قرارهايي كه با تو بستم
با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري
پاي این همه قول وقرارمون من نشستم
نشكن دلمو بخدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز
نگو بيخبري نگو نميدوني دلم پر از يه نفرينه سينه سوز
نگو بي خبري نگو نميدوني وقتي که نيستي
گريه شده كاره اين دل عاشق شب و روز
ديونه نكن دلمو آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز
نگو بيخبري نگو نميدوني دلم پر از يه نفرينه سينه سوز
نگو بي خبري نگو نميدوني وقتي که نيستي
گريه شده كاره اين دل عاشق شب و روز
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي مسافر هستي امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
اين رو من برات ميگم تا بدوني دوستت دارم بدوني تا آخرش جون پاي عشقت ميزارم
آره تو خوب ميدوني عاشقه اون نگات شدم عاشق سادگي معرفت چشات شدم
مي دونم دوري عزيزم ولي غصه چاره نيست چاره دوري يكم صبوريه اين روزا طرز نگات يه جوريه
مي دونم خسته شدي تو هم از اين روزاي سرد كاش ميشد مثل كتابا اون سه روز رو دوره كرد.
گفت: تو رو
پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟
گفتم: زندگی رو
قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ...
آخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود
دل ز دوري نگاهت ، بس شكايت ميكند
اولين ديدار ما و آن خدنگ چشم تو
همچو تيري از كمان ، بر دل اصابت ميكند
گر چه لب بستم فرو و ديده تر دارم زهجر
گوش داري بشنوي ؟ دل را صدايت ميكند
كو به كو من آمدم ، جستم حريمت عاقبت
گوشه چشمي كني ، دل را كفايت ميكند
گر كه خواهي دهم جان من كنون در محضرت
بي گمان دل ، آن زمان فرمان اطاعت ميكند
جان چه باشد تا بريزم من همه در پاي تو
تو بگو هر آنچه خواهي ، من رضايت ميكنم
گر همه عالم بهم لشكر شوند و من يكي
محض يارم من روم ميدان ، شجاعت ميكنم
دل خوشم يارا كه وقتي جان رود از كالبد
هر زمان لبهاي من ، دارد صدايت ميكند
گر حديث عشق خواهي بشنوي از دل
رو ره حق گير ، آن ما را شفاعت ميكند
![]()
![]()
![]()
مــــــرا اول مـــــرا پــايــان حسين(ع) اســت
دل هـــر کـس بــه ايــمــانـــی ســرشتــه
مـرا هم دين و هم ايمـان حسين(ع) است
هـــمــه عـــالــم بـــه اذن حــق تـــعــااــی
چـو عبـدی سر به فرمان حسين(ع) اسـت
بـهـشـت جــنــت و فـــــــردوس اعــــــــلا
هــمــه مــعـلـول پيـمـان حسين(ع) است
بـــرای هـــــر دلـی جــانــــان و جـــــانــی
مرا هم جان و هم جانان حسين(ع) است
عــقــول جـــن و انـــس و هـــــم مـلائـــــک
بـه حـّق حق کـه حيـران حسين(ع) اسـت
چـو خــواهـم روضـه ی رضــــوان بـه فــردا
که من را روضه ی رضوان حسين(ع) است
چــرا عـــــا لــم ز جـانــش نــــــــــاله دارد
مــگـر او هم پـريـشان حسين(ع) اســت
اگــر خـواهــی ز حــال عـبــد مســــــکين
خـوشا حالش که مهمان حسين(ع)است
![]()
![]()
![]()
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی شیشه چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
حقیره لایق تو نیست
دختري از جنس نور
مهربون وپر غرور
مي خواد که آدم کنه
آخ ما رو از راه دور
خداي آسمونها
خداي کهکشونها
چشماتو خوب وا بکن
نگهدارش بمونه
اون خيلي مهربونه
مر حم زخمامونه
دلم مي خواد بدونه
دلم باهاش ميمونه
دختر 20 خدا
خودش اينو مي دونه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو «داداشی» صدا مي کرد. به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش رو نميدونم.
…
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.
…
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد»
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه «خواهر و برادر» . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت :«متشکرم، شب خيلی خوبی داشتيم»، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.

…
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال… قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغالتحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمیکرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: «تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.
…
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.
…
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:
«تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما… من خجالتی ام… نمیدونم… هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
…
اي کاش اين کار رو کرده بودم…. با خودم فکر میکردم و گريه!
اگه همديگرو دوست داريد، به هم بگيد، خجالت نکشيد، عشق رو از هم دريغ نکنيد، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

اگر براي تو شعري عاشقانه بخوانم اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست حتي وقتي كه ديگر نباشم يا وقتي كه ديگر عشقي ميان ما نباشد. شعر عاشقانه بيشتر از آدمها ميماند . عاشقانت تو را ترك ميكنند اما شعر عاشقانه هميشه با تو خواهد بود پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم ! شعري از اعماق جان كه مرا به ياد تو آورد شعري كه هميشه به تو بماند.










