مي خوام بلند داد بزنم كه زندگيم فقط تويي
خوبي ها رو جمع بزنم بگم دل و جونم تويي
بدي رو تفريق بكنم به عشق ضريب 2 بدم
بگم كه توي زندگيم فقط تويي
نميزارم كسي بیاد جذر محبت بگيره
زودي بهش توان ميدم تا عشقمون جون بگيره
اينو بدون هر جا باشم عشق تو تقسيم نميشه
معادله ي عشقمون بدون تو حل نميشه
اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگاهم گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش
منو ببخش اگه شبها ستاره هارو می شمرم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
مریم حیدر زاده

باران شديدتر شد.پسر در گوشه اي از پارک،سرا پا خيس از رحمت الهي،روي يک نيمکت نشسته بود.چشمانش مي گفت که درختان را مي نگرد ،اما او غرق افکارش بود.
به روزي فکر مي کرد که براي اولين بار او را ديده بود.روزي که زيبا ترين روز زندگيش شده بود.هيچ وقت آن لحظه را فراموش نمي کرد.گويي که برق به او زده باشد، در جا خشکش زده بوذ.دختر به مانند قويي سپيد، خرامان مي رفت و نگاهها را به دنبال خود مي کشيد.نفسش به شماره افتاده بود.در همهمه خيابان صداي قلب خود را مي شنيد که انگار داشت از جايش کنده مي شد.آنقدر با چشمان ستايشگرش به او خيره شد تا آرام آرام از ديدگانش محو شد.
بالاخره به خود آمد و اولين چيزي که به ذهنش رسيد اين بود که:او که بود؟ او که بود؟پسر از خودش مي پرسيد، چه چيزي در وجود آن دختر بود که اين چنين او را منقلب کرده بود.
تا آنجايي که خودش را مي شناخت در مورد جنس مخالف ضعفي نداشت.چون با دختران زيادي سروکار داشت و همه برايش مانند دوستان معمولي بودند و در واقع نسبت به آنها بي تفاوت بود.هيچ وقت اين حس را در مورد کسي پيدا نکرده بود و برايش کاملآ بيگانه بود.با اين حال احساس خوبي داشت و اين احساس وادارش مي کرد که هرروز به انتظار دختر بنشيند.انتظاري شيرين که پس از مدتي برايش عادت شده بود.
با شناختي که از خودش داشت و فکر مي کرد که در اين جور مواقع راحت مي تواند صحبت کند، اما ترس خاصي باعث مي شد اين کار را نکند.به نظرش اين کار ريسک بزرگي بود.چون اگر جواب منفي مي بود، زندگي معنيش را براي او از دست مي داد.
بله.آن دختر تمام زندگيش شده بود.روزها به او فکر مي کرد و شبها رويايش را مي ديد.رويايي که به نظرش دست نيافتني مي آمد.اما اين طور هم نمي شد ادامه داد.پس چه بايد کرد؟ چه بايد کرد؟
باران همچنان مي باريد...
اين بار پسر تصميم خودش را گرفته بود.بايد با او صحبت مي کرد. بايد به او مي گفت که در وجودش چه طوفاني بر پاست. از روي نيمکت بلند شد و پارک را ترک کرد.مي دانست که چند دقيقه ديگر دختر از راه مي رسد و ديگر فرصت فکر کردن را ندارد. با اين که تصميمش قاطع بود، اما دودلي و ترديد لحطه اي رهايش نمي کرد.براي چندمين بار نگاهي به انتهاي خيابان انداخت.بالاخره دختر از دور نمايان شد، ولي تنها نبود.البته پسر تعجب نکرد چون بعضي وقتها دوستش را همراه او ديده بود.
با خودش گفت حالا که او تنها نيست کارش سخت تر خواهد شد.شايد به خاطر دوستش هم که شده از حرف زدن با او امتناع کند.باز هم داشت شک مي کرد.اما همان احساسي که روز اول در وجودش شکل گرفته بود، و روز به روز هم پر رنگتر مي شد، پسر را به جلو راند.قدمهايش را محکمتر برداشت و در ذهن تمام حرفهايي که مدتها مرور مي کرد باز هم مرور کرد.سعي کرد در مسيرشان قرار بگيرد . دختر به همراه دوستش به چند قدمي او رسيده بود.که ناگهان پسر گفت: سلام.
طوري سلام داد که کاملآ مشخص بود مخاطب او دختر است و نه دوستش.دختر نيز در سکوت با چشمان فريبنده اش به او خيره شده بود.
در حالي تته پته مي کرد ادامه داد:
من.....من قصد مزاحمت ندارم.فقط مي خوام که ... میخوام بگم که..... من مدتهاست مي خوام با شما صحبت کنم و.... و بگم که .... که خيلي دوست دارم.... همين.سپس گل سرخي را که از پارک چيده بود به طرفش گرفت. دختر تکاني خورد و لبخندي دلنشين زد. گل را گرفت و سرش را پائين انداخت.
پسر مات و مبهوت به دختر نگاه مي کرد. معني خنده او را نفهميده بود.مشتانش بي اختيار گره خورد دختر در حالي که گونه هايش سرخ شده بود، بي آنکه سرش را بالا بگيرد، برگشت و شروع به دويدن کرد.پسر صورت گلگون او را نديد وگرنه اين سئوال را از دوستش، که هنوز همانجا ایستاده بود، نمی کرد : مگه من حرف بدی زدم؟ من....من که چیزی نگفتم دوست دختر گفت: نه.حرف بدی نزدی. من نمی دونم چرا ناراحت شدی.در ضمن این رو هم باید بهت بگم ، اون چیزی رو که تو مدتها بود می خواستی بهش بگی، اونم می خواست به تو بگه. ولی نمیتونست.
حالت پسر تغییر کرد.ناراحتی و خشم جایش را به آرامشی بی نظیر داد.حالا معنی آن خنده رامی فهمید.هرگز به مخیله اش خطور نکرده بود.یعنی او هم ..
پرسید:ولی خوب.... خوب چرا نمی تونست بگه؟ من حتی فکرش رو هم نمی کردم که این قضیه دو طرفه باشه و...
دوست دختر گفت : اگر اصرار داری بهت می گم. اون نمی تونست بگه دوست داره، چون.... چون اون لال و نمی تونه حرف بزنه.......
رعدی در آسمان زد و برقش چشمها را خیره کرد. پسر اکنون می دانست که آن چشمان پر نیاز بیش از هر زبانی با او سخن می گوید. بیش از پیش.
باران، با شکوه تر از قبل، همچنان می بارید.
از اینکه ما را مورد لطف قرار دادید و به ما سر زدید ممنونیم . همین امروز تعداد بازدید های وبلاگ ما به هزار رسید که این نشون دهنده لطف شماست. به همین خاطر تصمیم گرفتیم یه ذره طرح وبلاگ رو عوض کنیم.
اولا از دوستان عزیز میخوایم که نظر کلیشون رو در مورد این وبلاگ بدن.
ثانیا کسانیکه میتونن کمک کنن که قالب وبلاگ رو عوض کنیم آمادگیشون رو اعلام کنن.
اگه لطف کنین و نظر بدین و ما رو در این کار یاری کنین به زودی شکل وبلاگ رو زیبا تر این که هست خواهید دید، پس ما رو یاری کنید
منتظر نظرات گرم شما هستیم
اگه چشمات پرسید،بگو:ندیدمش.اگه گوشات پرسید،بگو:نشنیدمش.اگه دستت لرزید،بگو.:مال سرماست.اگه پاهات سست شد،بگو:مال ضعفه.ولی((اگه دلت ریخت،به خودت درغ نگو،که دوسش نداری!!!!!!!)).مهم نیست که تو Add لیست مسنجرمون چند نفر Add شده باشه.مهم اینه که تو قلبمون فقط یک نفر Add شده باشه،که با هم On بشیم.با هم آرشیو زندگیمونو دوره کنیم و با هم Off بشیم.اما یادمون باشه پسوورد دوستیمون و جوری بسازیم که کسی نتونه هکمون کنه و حتما همه ما خوب میدونیم که اون پسوورد چیه::::>>>>عشق
نوشته ای از سیاوش
شبي ازپشت يك تنهايي نمناك وباراني، تورا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب، براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد، با حسرت جدا كردم
وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي!!!
ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ... تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
برگرفته از وبلاگ آتنا

عشق من . من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خداوند هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .
عشق من . من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم و همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری برسی .
عشق من . من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هرکس که به آن نیاز داشته باشد و شایسته آن باشد قسمت خواهی کرد .
معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی خداوند گام بر میداریم .
از تو میخواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادی را که برای شادمانه زیستن در قلبم به آن نیاز داری به تو بدهم و هر کاری لازم باشد انجام می دهم که تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .
با کمی تغییر بر گرفته شده از وبلاگ فرزند گمگشته صحرا

کاش مي شد دستت را بگيرم و تو را به شهر دلم ببرم تا توي تمام کوچه باغهاي دلم سرک بکشي و بفهمي که با پاييز دلم چه کردي کاش تو نگاهم را بخواني .. بخواني که حضورت تکيه گاه گرمي است براي بودنم
![]()
![]()
![]()
هرچه می خواهم غمت را دردلم پنهان کنم
سینه می گوید که من تنگ آمدم فریادکن
تو بگو چه کنم
تنهائیم رو داد بزنم دوباره در به در بشم
چه خوب میشد دقیقه هام بی اون نگات جون بگیرن
یه لحظه زندگی کنن دور از غم تو بمیرن
همیشه فریاد میزدم:تو رو میخوام یه عالمه
بیا ببین که خاطرم واسه چشات پر از غمه
نمی دونستم که دلم اینجوری عاشقت میشه
هر کاری کردم پاک بشه اما میدونم نمیشه
عقده شده توی گلوم بزار بگم دوست دارم
تو لحظه های زندگیم بدون تو جون ندارم.
از همان دم قالبم به زیور عشق تو آراسته شدو عاشقت شدم.
سپس در شادیها با هم خنده بر لب می آوریم ودر غمها گریه هایمان درهم می پیچچید.
حتی اگر زندان در بین ما فرمان جدائی صادر کند میدانم دلهایمان با هم خواهد بود وخاطراتمان پا بر جا.
به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد.
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد
ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتي ميشه به روياها فکر کرد
ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد
ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد.
به راحتي ميشه به کسي قول داد
ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد
به راحتي ميشه اشتباه کرد
ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتي ميشه گرفت
وي به سختي ميشه بخشش کرد.
به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد
ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد.
و در آخر:
به راحتي ميشه اين متن را خوند
ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد....


