تو را دوست ميدارم،نمي دانم چرا؟
شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من
حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد.
اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟
اي فرشته نازل شده بر چشمانم
اي شقايق زندگي ام
اي تنها ستاره آسمان قلبم
اي زيباترين زيباييهاي محبت
اي بهانه خواب شبهايم
اي تنها نياز زنده بودنم
اي آغاز روز بودنم
اي نيمه پنهان من
و تو اي معشوقه من
تورا با تمام وجود
دوست دارم و مي پرستم
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانمچگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

منو ببخش عزیز من
اگه میگم باهام نمون
دستای خالیمو ببین
آخر قصه را بخون
ترانه ی را که برات گفته بودم
فروختمش
با پول اون نخ خریدم
زخم دلم را دوختمش

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل كوچيكم فقط غصه بازی رو مي خورد
بچه بودم چه قدر صاف و رون مي خنديدم
خوبيش اين بود كه از کسی حرف بدی نمی شنیدم
بچه بودم همه هم مثل خودم بچه بودن
نرم و ساده مثل شنهای کنار ساحل
بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
فکر و خیالم پریشون نبود
بچه بودم همه چي درست می شد ، سخت نبود
هيچكی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
بچه بودم كسي بي خود منو اذيت نمی كرد
مثل تو ميون بازيا خيانت نمي كرد
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دست چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم
بچه بودم دلمو هنوز كسی نبرده بود
هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
بچه بودم كسي مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از كنار رؤياهام رد نمی شد
بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
لا به لای دفترام ،جز دو تا برگ ياس نبود
بچه بودم انقدر از سادگيا دور نبودم
واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
بچه بودم دلم از هيچكسي ناراضي نبود
فكر و ذكرم پيش هيچ چيزی به جز بازی نبود
بچه بودم بيشتر از اين زمونا در می زدن
اون روزا بزرگترا بيشتر به هم سر می زدن
بچه بودم قلبای تو دفترم حقيقی بود
روی دفتر خاطراتم عكس گل و پروانه بود
بچه بودم روزای هفته شبيه هم نبود
حواسم پهلوی اينكه چي بهت بگم نبود
بچه بودم شادی پر بودتو دل بادكنكم
آخر اون روزا كسي بود كه بياد به كمكم
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشيمون می شدم
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
عهد کردی با نگاه خسته ام محرم شوی
گر نگاهت خسته ما نیست حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

تمام اینها تقدیم به تو که برای دنیا یکی هستی و برای یکی دنیایی تنهام نذار


نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم
اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم
خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی
من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم
تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی
بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم
چشمان من غریق اشک هجران تو شد
با تمام خستگی هایم صدایت می کنم
نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم
بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم
سلام به تمامی دوستان گلم
ولادت با سعادت دخت گرامی پیامبراکرم فاطمه زهرا (ص) و بزرگداشت مقام مادر را به همه شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنم.خصوصا تمام شما مادران دلسوز و زحمت کش .از دور دستتون رو میبوسم. فقط یک خواهش :دعای خیرتون رو همیشه بدرقه راهمون کنید.
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
این گل هم تقدیم به شما عزیزان که اسوه شجاعت و شهامت هستی

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را*** مـادر*** صدا کني.
بدونهِ تو كلبه ي آرزوهام ويرونه ست و همه درهاش بستست
وقتي نيستي زنده بودن سؤاله هستي من بدون تو؟محاله
وقتي نيستي مرغك كوچيك دل از همه ي بي كسي هاش مي ناله
وقتي نيستي به آخر جاده غم رسيدم بزرگتر از غم تو من نديدم
منتظرت تا پاي جون نشستم همين روزاست كه بشنوي بريدم
بريدنم مردنمه،ميدوني؟ هنوز هم دل برام نمي سوزوني؟
اگه نياي زود ميگذره جووني ميميره دل توي بي همزبوني.
وقتي نيستي آسمون فقط ميباره شبها نداره حتي يه ستاره
وقتي نيستي چشام مثل آسمونه تا صبح فقط براي تو بيداره

دوستی دو روح که یک بار همدیگر را در آغوش کشیده و به حقیقت یکدیگر را شناخته اند هرگز گسیخته
نمی شود.
"رومن رولان"

دل من وقتی تو چنگ غم و غصه ها اسیره
زیر سایه نگاهت میتونه اروم بگیره
وقتی با دستای گرمت دست خستمو می گیری
با خودم می گم همیشه تو کنارمی نمیری
اما غصه جدایی یه غروب ناگزیره
می دونم که روشنی ها توی دست شب می میره
مگه خورشید می درخشه توی اسمون همیشه
بعد هر طلوع غروبه اخه غیر از این نمی شه
دل من شکسته اسون توی بازی زمونه
عوضش خدا بزرگه روزا این جور نمی مونه
یه روزی دوباره خورشید می یاد از اون ور ابرها
روزی که پر از امیده میشه مهربونی پیدا
ای تو آرام دلم یاد تو قصه شیرین شبم
با حضور تو تمنای عجیبی دارم
بی تو در اتشی از تاب و تبم
ای نفس های تو اعجاز مسیح
بی تو آهم دردم
بی تو جسمی سردم
تو گل شاد منی
ومنم شاپرکی.عاشق گل
که پر از شور و نشاط
دور تو می گردم
لحظه ها با تو پر از زیبایی است
یاد تو در دل و جانم جاری است
زندگی بی تو غم تنهایی است
نام عنوان این مطلبم را گذاشتم "کسی که مثل هیچ کس نیست"چراکه حمید هم برای من مثل هیچ کس نیست . میخوام این شعر را با تمام وجود تقدیم به برادری کنم که تو دنیا همتا ندارد.
از همان روز نخست
که نگاهم به نگاهت آمیخت
همره بوی بهار
دستی از باغ محبت به سرم گل می ریخت
در سکوت شب و ماه
زیر لب می گفتم که تو با دست لطیف
با قلم موی نیاز
به دلم رنگ محبت زده ای
رنگ بر بوم نگاه
نقش بر خاطره ها تا نهایت زده ای
از همان روز نخست
که با قلب پر از مهر صدایم کردی
مرغ غمگین قفس بودم من
با نگاهی تو رهایم کردی
بعد از آن معجزه قصه عشق...........
گشته ام غرق در اندیشه تو
ای همه هستی من
تو گیاهی سرسبز و منم زمزمه ریشه تو
هیچ می دانی تو؟
با تو میخوابم من
با تو بیدارم من
بی تو در آتشی از درد گرفتارم من
داداشی
با تمام وجود دوست دارم.

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است.
تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم!
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم!
پس از يک جست و جوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس،
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم!
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي!
و من تنها براي ديدن آن چشم،
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم.
همين بود آخرين حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم !
نمي دانم چرا رفتي...نمي دانم چرا؟؟؟شايد خطا کردم
و تو بي آنکه فکرغربت چشمان من باشي،
نمي دانم کجا،تا کي،براي چه! ولي رفتي ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد
که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت!
برگرد!!!!!
دلمو بردي باز از نوديگه چي ميخواي
دارو ندارم مال تو
ديگه چي ميخواي
برو بذار بسوزم من با بي كسيهام
برو بذار بمونم با دلواپسيهام
هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن
شمعمو آتيشم به پات
برو و خاموشم نكن
اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو
يادت مياد قلب منو
ميشينه چشم به راه تو
آره برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات
باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد برات
ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز
اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز
هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن
شمعمو آتيشم به پات برو و خاموشم نكن


