آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
نه از سر او تا فرمانرواي او باشد
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد
و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد
و از نزديكترين نقطه به قلب او
تا معشوق و محبوب او باشد
Yes , god created
woman out of
Adam’s left side
Not from his head
to rule over him
Not from his foot
to be trompled by him
But from his sid
to be equal with him
And from under his arm
to be supported by him
And from nearest to his heart
to be loved by him
چهره ام هرگز پریشا نی نداشت
کاش برگ های آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
چندان که تو را جفا بود با من
از دست غمت نمیکشم دامن
ای کاش تو نیز با خبر بودی
کان چشم سیه چه میکند با من
من دل به بلا سپردهام یا تو؟
تو ترک وفا نمودهای یا من؟
بازآ که به دامنت بیاویزم
با چشم و دلی پر از تمنا من
دور از تو به تنگنای تنهایی
بنشسته، در انتظار فردا من
جز رنج و ملال و درد و ناکامی
با این که ندیدهام به دنیا من،
دیدار تو را به جان و دل مشتاق
تنها منم ای امید ! تنها من
«فریدون مشیری»
کاروان رفته بود و دیده ی من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده می زد به درد و رنجم ، اشک
شعله می زد به تارو پودم، آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا
شمع افسرده ی جوانی من
شعله ی سینه سوز تنهایی
باز چنگال جانخراش گشود!
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی ! چه درد جانکاهی
چه سفر کردن غم انگیزی
نه فشار لبی ، نه آغوشی
نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمی شدم مدهوش
دامنت را رها نمی کردم
وه چه خوش بود کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمی کردم
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستیم سوخت در آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت،
چه بگویم، فشار غم نگذاشت
که بگویم: خدا نگهدارت!
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه می لرزید،
روح من تازیانه ها می خورد
به گناهی که : عشق می ورزید!
او سفر کرد و کس نمی داند،
من در این خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند،
من همان آتشم که جا ماندم

الهی
چشمانمان را به جاده ای از انتظار دوخته ایم تا با گل هایی از نرگس
آن را بیارایی و دل دردمند و منتظر ما را با آمدن«مهدی موعود» شاد گردانی.
او که در عشق و عدالت خلاصه می شود، شبیه باران نور است
و چکیده ای از صداقت و صمیمیت معصومان آفرینش.
(امید که بیاید)
ولادت با سعادت مولود كعبه، ساقي كوثر، شافع محشر، فاتح خيبر، داماد پيامبر، مولاي متقيان، مولاي عاشقان، امير مومنان، حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام و بزرگداشت مقام پدر بر امام عصر(عج)، شيعيان و همه شما عزيزان وتمامي پدرها مبارك باد.
خانه میگوید علی کاشانه میگوید علی
در شب میلاد تو هر دانه میگوید علی
صبر می گوید علی سجاده می گوید علی
قهرمان و ناتوان افتاده می گوید علی
قدر می گوید علی ذوالقدر می گوید علی
ضربت شمشیرها در بدر می گوید علی
چاره می گوید علی بیچاره می گوید علی
بی كس و بی همدم و آواره می گوید علی
علم می گوید علی اسرار می گوید علی
ماه در پاشیدن انوار می گوید علی
ختم دین گوید علی فخر زمین گوید علی
دخترش خیرالنسا العالمین گوید علی
چاه می گوید علی با آه می گوید علی
لحظه لحظه حضرت الله می گوید علی
دار می گوید علی ایثار می گوید علی
مجتبی تنهاترین سردار می گوید علی
تاب می گوید علی بی تاب می گوید علی
راس خونین حسین بی آب می گوید علی
داد می گوید علی فریاد می گوید علی
كنج زندان حضرت سجاد می گوید علی

مرا به ميهماني چشمانت دعوت کن
و برايم گلداني بياور
مي خواهم دلم را بکارم
تا جوانه بزند
هر گاه که...
پيچک سبز دلم
تمام خانه ام را گرفت
فرياد خواهم کرد!
نگاه کن!
تمام خانه ام همرنگ چشم توست

من می خواهم بدانی ، امروز و هر روز
وقتی می گویم دوستت دارم، این فقط یک کلمه نیست
با یک معنی ساده......
این یک احساس است، در کنار قلب من
یک عاطفه است که وجود دارد به خاطر تو...
به خاطر خنده ی تو، به خاطر چشمان تو، صدای تو
که قلب مرا روشن می کند، کلماتم را، زندگیم را روشن می کند...
دوستت دارم یعنی تو برای من شادی می آوری ،
و به من آرامش می دهی...
دوستت دارم یعنی تو بهترین دوست منی
کسی که می توانم به طرفش بروم؛ کسی که می توانم به او اعتماد کنم...
دوستت دارم یعنی تو شگفت انگیزی
انکار ناپذیرو همینطور عجیب...
چشم ها گریانند
قلبها غمگینند
مردمان بی رحمند
شاید از نفرت و غم ابرها میبارند
آسمان اينجا رنگ تاريكيهاست
ظلمت و ترس همين نزديكيهاست
چشم من گريان است
قلب من غمگين است
بر زبان نام زيباي تو را ميرانم
و به خود مي گويم : همه ي مردم دنياي دلم بي رحمند
و از اين نفرت و بي رحمي ها ابرها مي بارند


امشب به منزلگاه من مهمان نخواهد شد کسي
در اين شب تاروغمين يارم نخواهد شد کسي
من مانده ام با شور تو در اين سراي بي کسي
شايد تو آيي يار من شايدبه فريادم رسي
امشب سراغي از دل زارم نمي گيرد کسي
يادي نمانده از رخم در خاطر و ياد کسي
یه کلبه دور از همه کس واسه من و تو واسه ما
یه جایی دنج و خلوتی یه جایی دور از آدما
یه باغچه از گلهای رز بارون پشت پنجره
آتیش و چای تازه دم رفتن تا اوج خاطره
من و تو و صدای باد یه زندگی شاد شاد
بهت بگم دوسم داری بهم بگی خیلی زیاد
مرغ و خروس مزرعه یه زندگی سبز و پاک
شیرین ترین روز های عمر باشیم به همدیگه هلاک
مهمونمون باشن گلا قناریا و بلبلا
همسایهامون سبزه ها عقاقیا هو سنبلا
صابخونمون خدای خوب اون که همیشه یاوره
هلاهل زندگیش هر که ز اون غافله
خدای من تو می دونی دلم به تو بسته شده
خودت می دونی که دلم از زندگی خسته شده
مدد کن ای خدای خوب این همه خواب به آب نشه
آرزو های شیرینم به تلخیه سراب نشه
به تلخیه سراب نشه....

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن و پای خاطر خواهیم بزار
عسل اگه بگی آره دنیا واسه من تموم میشه

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن
اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن
اجازه هست که قلبمو برات چراغون کنم
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم
اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات
اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی
دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی
ستارتم اینو میگه که تو .تو اقبال منی
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم
بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم
اجازه تو دست تو اجازه من دست تو
خنده من خنده تو شکست من شکست تو


خورشيد رامی دزدم
فقط برای تو
می گذارمش توی جيبم
تا فردا به موهايت بزنم
فردا به تو می گويم که چقدر دوستت دارم
فردا تو خواهی فهميد
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم
آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی شود ؟
اين شب چقدر طول کشيده ...
چرا آفتاب نمی آيد ؟
يکی نيست بگويد اين خورشيد کدام گوری رفته ؟!
دیگه دارم تموم می شم آخه یه روز ندیدمت
شب اومد و سیا هیاش اما هنوز ندیدمت
نمی دونم چی کار کنم صدام دیگه در نمی یاد
چه قد دیگه داد بزنم زندگی از سر نمی یاد
این که صدات و بشنوم عادت هر رزوم شده
پیش خدا دعات کنم طاعت هر روزم شده
انگار همه دنیا می خوان من و ازت جدا کنن
عشق من و پیش چشات کمی بی اعتنا کنن
نمی ذارن با تو باشم دلیلشم نمی دونم
اما گلم این و بدون من که کنارت می مونم
شاید گناه من اینه زیادی عاشقت شدم
ببخش من و اگه عزیز رنج دقایقت شدم
یه وقتایی فک می کنم دیگه بهت نمی رسم
ولی چه جور زنده باشم وقتی تو هستی نفسم
راستی یه چیز یادت باشه خیلی بهت نیاز دارم
با تموم وجود می گم عاشقتم .. دوست دارم
این آخری یه قول بده نذار تا خون شه جیگرم
می خوام من و ببخشی و حلال کنی نیلوفرم
به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا

دلم برایت تنگ شده دوست دارم اینجا در کنارم باشی.
ولی افسوس افسوس و صد افسوس که تو را هرگز نخواهم دید.
افسوس که باید تو را فراموش کنم مثل هزاران آرزوی دست نیافته ام
افسوس که باید در آتش عشقت بسوزم.
افسوس که باید ریشه های عشقت را در دل بخشکانم
افسوس که هیچ کس صدای ناله ی مرا نمی شنود که بی تو چه می کشم
افسوس که تنها همدمم بالینم است میعادگاه اشک ها و ناله های بی صدا.
پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند .






