قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي تو در حريم غربت من پا گذاشتي
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتي رفتي و سهم عشق براي دل تو بود سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟ يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي سهم من غريب كه اينجا گذاشتي گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي آن را تمام گردن حوا گذاشتي يك قطره اشك سهم من از روزگار شد در لحظه اي كه پا به دنيا گذاشتي
همه ي دلبستگي رفت
شب و روز من يکي شد
حتي حس زندگي رفت
ديگه بي تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توي آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي
براي من تپش زندگي بودي
وقتي رفتي ديگه اون پنچره خوابيد
وقتي رفتي
آره! رفتي
وقتي رفتي
از تو مونده يادگاري
واسه ي من بي قراري
خنده رو لبامه اما
از دلم خبر نداري
نه تو بودي نه ترانه
نه يه حرف عاشقانه
من مگه از تو چي خواستم
فقط و فقط بهانه
اگه غمگين باشم دليل اين غم تويي اگه تو جمع باشم حرف تورو پيش مي كشم
اگه خنده رولبام موج بزنه درياي مواجم تويي
اگه اشك ازروگونه هام چكه كنه ابربهاري تويي
اگه توخواب باشم بدون توروخواب مي بينم
اگه بيدار باشم مي خوام كنارتوباشم
اگه تنها باشم مي خوام به ياد توباشم
اگه تمام زندگيمو به يادتومي گذرونم
درعوض فقط از تويه چيزمي خوام
مي خوام كه حس خوبتو راهي قلب من كني
مي خوام كه توي شاديات يه لحظه يادمن كني
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت اشفته ای ز دیرارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود , میرود, نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژکان نازکم میریخت
چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
میشکفتم ز عشق و میگفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد ازارش
برود, چشم من به دنبالشهمه شب با دلم کسی می گفت
سخت اشفته ای ز دیرارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود , میرود, نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژکان نازکم میریخت
چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
میشکفتم ز عشق و میگفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد ازارش
برود, چشم من به دنبالش
برود , عشق من نگهدارش
اه , اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه ی ما
نرم نرمک خدای تیره ی غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
برود , عشق من نگهدارش
اه , اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه ی ما
نرم نرمک خدای تیره ی غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه

قصه من و تو
قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلي و مجنون سروده شد
قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوري در حال نوشته شدن است
قصه من و تو آغازي احساسي داشت ، حرفهايي رويايي داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعي شد
تو آمدي در خوابم ، نشستي در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادي
چه زيبا پر كشيديم به سوي دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روي ماه نشستي و من نيز ماه را به آرامي حركت مي دادم
لحظه سفرت لحظه زيبايي بود ، لحظه اي كه بر روي گلبرگ گلي نشستي و با نسيم عشق به سوي دياري ديگر رهسپار شدي
من نيز در كنار قناري پر بسته نشسته بودم و نواي غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمي كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه مي كردم
قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك روياي بيدار شدني است
آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نواي صادقانه ، هديه اي بود پر از آرزو و اميد
سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد
دفتري كهنه و پوسيده ، دلي نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم
تو كه آمدي دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت
اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود
قصه من و تو قصه شمعي خاموش نشدني است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت...
کربلا یعنی تنفس در هوای پاک وحی
سینه را کانونی از تفسیر قران یافتن
کربلا یعنی سرانجام مناسک در منا
ترک سر گفتن, ثواب عید قربان یافتن
کربلا یعنی به دستی جام ( اهلی من عسل)
خویشتن را به شهادت دست و دامان یافتن
کربلا یعنی میان التهاب و تشنگی
آب را در حسرت لبهای عطشان یافتن






