
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را*** مـادر*** صدا کني.

باران شديدتر شد.پسر در گوشه اي از پارک،سرا پا خيس از رحمت الهي،روي يک نيمکت نشسته بود.چشمانش مي گفت که درختان را مي نگرد ،اما او غرق افکارش بود.
به روزي فکر مي کرد که براي اولين بار او را ديده بود.روزي که زيبا ترين روز زندگيش شده بود.هيچ وقت آن لحظه را فراموش نمي کرد.گويي که برق به او زده باشد، در جا خشکش زده بوذ.دختر به مانند قويي سپيد، خرامان مي رفت و نگاهها را به دنبال خود مي کشيد.نفسش به شماره افتاده بود.در همهمه خيابان صداي قلب خود را مي شنيد که انگار داشت از جايش کنده مي شد.آنقدر با چشمان ستايشگرش به او خيره شد تا آرام آرام از ديدگانش محو شد.
بالاخره به خود آمد و اولين چيزي که به ذهنش رسيد اين بود که:او که بود؟ او که بود؟پسر از خودش مي پرسيد، چه چيزي در وجود آن دختر بود که اين چنين او را منقلب کرده بود.
تا آنجايي که خودش را مي شناخت در مورد جنس مخالف ضعفي نداشت.چون با دختران زيادي سروکار داشت و همه برايش مانند دوستان معمولي بودند و در واقع نسبت به آنها بي تفاوت بود.هيچ وقت اين حس را در مورد کسي پيدا نکرده بود و برايش کاملآ بيگانه بود.با اين حال احساس خوبي داشت و اين احساس وادارش مي کرد که هرروز به انتظار دختر بنشيند.انتظاري شيرين که پس از مدتي برايش عادت شده بود.
با شناختي که از خودش داشت و فکر مي کرد که در اين جور مواقع راحت مي تواند صحبت کند، اما ترس خاصي باعث مي شد اين کار را نکند.به نظرش اين کار ريسک بزرگي بود.چون اگر جواب منفي مي بود، زندگي معنيش را براي او از دست مي داد.
بله.آن دختر تمام زندگيش شده بود.روزها به او فکر مي کرد و شبها رويايش را مي ديد.رويايي که به نظرش دست نيافتني مي آمد.اما اين طور هم نمي شد ادامه داد.پس چه بايد کرد؟ چه بايد کرد؟
باران همچنان مي باريد...
اين بار پسر تصميم خودش را گرفته بود.بايد با او صحبت مي کرد. بايد به او مي گفت که در وجودش چه طوفاني بر پاست. از روي نيمکت بلند شد و پارک را ترک کرد.مي دانست که چند دقيقه ديگر دختر از راه مي رسد و ديگر فرصت فکر کردن را ندارد. با اين که تصميمش قاطع بود، اما دودلي و ترديد لحطه اي رهايش نمي کرد.براي چندمين بار نگاهي به انتهاي خيابان انداخت.بالاخره دختر از دور نمايان شد، ولي تنها نبود.البته پسر تعجب نکرد چون بعضي وقتها دوستش را همراه او ديده بود.
با خودش گفت حالا که او تنها نيست کارش سخت تر خواهد شد.شايد به خاطر دوستش هم که شده از حرف زدن با او امتناع کند.باز هم داشت شک مي کرد.اما همان احساسي که روز اول در وجودش شکل گرفته بود، و روز به روز هم پر رنگتر مي شد، پسر را به جلو راند.قدمهايش را محکمتر برداشت و در ذهن تمام حرفهايي که مدتها مرور مي کرد باز هم مرور کرد.سعي کرد در مسيرشان قرار بگيرد . دختر به همراه دوستش به چند قدمي او رسيده بود.که ناگهان پسر گفت: سلام.
طوري سلام داد که کاملآ مشخص بود مخاطب او دختر است و نه دوستش.دختر نيز در سکوت با چشمان فريبنده اش به او خيره شده بود.
در حالي تته پته مي کرد ادامه داد:
من.....من قصد مزاحمت ندارم.فقط مي خوام که ... میخوام بگم که..... من مدتهاست مي خوام با شما صحبت کنم و.... و بگم که .... که خيلي دوست دارم.... همين.سپس گل سرخي را که از پارک چيده بود به طرفش گرفت. دختر تکاني خورد و لبخندي دلنشين زد. گل را گرفت و سرش را پائين انداخت.
پسر مات و مبهوت به دختر نگاه مي کرد. معني خنده او را نفهميده بود.مشتانش بي اختيار گره خورد دختر در حالي که گونه هايش سرخ شده بود، بي آنکه سرش را بالا بگيرد، برگشت و شروع به دويدن کرد.پسر صورت گلگون او را نديد وگرنه اين سئوال را از دوستش، که هنوز همانجا ایستاده بود، نمی کرد : مگه من حرف بدی زدم؟ من....من که چیزی نگفتم دوست دختر گفت: نه.حرف بدی نزدی. من نمی دونم چرا ناراحت شدی.در ضمن این رو هم باید بهت بگم ، اون چیزی رو که تو مدتها بود می خواستی بهش بگی، اونم می خواست به تو بگه. ولی نمیتونست.
حالت پسر تغییر کرد.ناراحتی و خشم جایش را به آرامشی بی نظیر داد.حالا معنی آن خنده رامی فهمید.هرگز به مخیله اش خطور نکرده بود.یعنی او هم ..
پرسید:ولی خوب.... خوب چرا نمی تونست بگه؟ من حتی فکرش رو هم نمی کردم که این قضیه دو طرفه باشه و...
دوست دختر گفت : اگر اصرار داری بهت می گم. اون نمی تونست بگه دوست داره، چون.... چون اون لال و نمی تونه حرف بزنه.......
رعدی در آسمان زد و برقش چشمها را خیره کرد. پسر اکنون می دانست که آن چشمان پر نیاز بیش از هر زبانی با او سخن می گوید. بیش از پیش.
باران، با شکوه تر از قبل، همچنان می بارید.
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
"حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي."
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: "خانم! شما خدا هستيد؟"
زن جوان لبخندي زد و گفت: "نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم."
پسرك گفت: "مطمئن بودم با او نسبتي داريد."
از دان كلارك
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها ،
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
وان يكي در گوشه اي ديگر ‹ جوانان › را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هو ميكرد و با آن شور بي پايان ،
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است .
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست ،
هميشه يك نفر بايد بپاخيزد ...
به آرامي سخن سر داد :
تساوي اشتباهي فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت .
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه
قلبي پاك ودستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد پايين بود؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخواران ار كجا آماده ميگرديد ؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟
معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست ...
برگرفته از وبلاگ صفا سیتی
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب دعایی زمزمه میکرد. نگاهی به آسمان آبی و دریای لاجودین و ساحل طلایی انداخت و گفت : خدایا میشود تنها آرزوی من را بر آورده کنی؟
ناگاه ابری سیاه آسمان را پوشاند و رعد و برقی در گرفت در هیاهوی رعد و برق صدایی به گوش رسید که میگفت چه آرزویی داری بنده محبوب من؟
مرد سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : ای خدای کریم از تو میخواهم جادهای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وقت دلم خواست در آن رانندگی کنم !!
از جانب خدای متعال ندا آمد که : ای بنده من ! من تو را به خاطر وفاداری ات بسیار دوست میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم . اما تو هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانی که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه اینها را انجام دهم اما آیا نمیتوانی آرزوی دیگری بکنی؟
مرد مدتی به فکر فرو رفت، آنگاه گفت
ای خدای من ! من از کار زنان سر در نمیآورم میشود بمن بفهمانی که زنان چه میگویند؟ میشود بمن بفهمانی که احساس درونی شان چیست؟ اصلا میشود بمن یاد بدهی که چگونه میتوان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب بارتعالی آمد که : ای بنده من آن جاده ای که خواسته بودی دو بانده باشد یا چهار بانده ؟؟!!
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
جان گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت : اينجاست ...
جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد
خوابي ديدم
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم. بر پهنه از آسمان لحظه هايي از زندگي ام برق زد
در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديري متعلق به خدا وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد...به پشت سر و جاي پاهاي روي شن نگاه کردم
متوجه شدم که چندين بار در طول زندگيم فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است
اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم
خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم . در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخترين دوران زندگی فقط يک جفت جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي
خدا پاسخ داد: " بنده بسيار عزيزم من در کنارت هست و هرگز تو را تنها نمي گذارم
اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت جاي پا مي بيني ، زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم.<خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد. لبخندي زد و گفت: فرزندم من به تو قول دادم كه هميشه همراهت باشم . در شب و روز ، در شادي و غم ، در گرفتاري و خوشبختي.
من به قول خود وفا كردم .
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نكردم
حتي براي لحظهاي
آن جا پا كه در آن روزهاي سخت ميبيني ، جا پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش ميكشيدم....
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .
پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زن.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟
پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .
كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟
پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
پرنده گفت : نه كافي نيست .
كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟
پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:
من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم
داستان درباره يک کوهنورد است که ميخواست از بلندترين کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خودش را آغاز کرد.ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خودش مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلنديهاي کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد.همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماند جز آنکه فرياد بکشد:
- خديا کمکم کن
ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد:
- از من چه مي خواهي؟
- اي خدا نجاتم بده!
- واقعا باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن...
يک لحظه سکوت...و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.گروه نجات ميگويندکه روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند.بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود....و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو «داداشی» صدا مي کرد. به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش رو نميدونم.
…
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.
…
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد»
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه «خواهر و برادر» . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت :«متشکرم، شب خيلی خوبی داشتيم»، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.

…
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال… قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغالتحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمیکرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: «تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.
…
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.
…
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:
«تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما… من خجالتی ام… نمیدونم… هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
…
اي کاش اين کار رو کرده بودم…. با خودم فکر میکردم و گريه!
اگه همديگرو دوست داريد، به هم بگيد، خجالت نکشيد، عشق رو از هم دريغ نکنيد، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.



