سرگردان و تنها در ميان سکوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات تکيه زده ام . ديرگاهيست که قفل پنجره اميد را در کوره راه اميد هاي نا تمام دلم جا گذاشته ام . چقدر تلخ است لحظه ايي در ميان اشک و آه چقدر روحم طوفاني و تاريک است وقتي تمام ابرها در من ميبارد . تو مي گويي کدامين زمستان در چشمانم نشسته که اين چنين تلخ مي گريم . نگاه کن! نگاه کن آسمان را..... چقدر آبي است چون تمام ابرهاي دنيا را به من داده تا چشمانم ببارد درد زمستان را.....

امروز آسمان هم گریست برای من...در روز من...در روز مرگ من هم ببار تا آنهایی که نمی گریند معلوم نشوند...
در اين جهان لا يتناهي
آيا، به بيگناهي ماهي
( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را
از تنگناي سينه بر آرم ! )
گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو
اين قلب بر جهنده
آه، اين هنوز زنده لرزنده
اينجا، كنار تابه !
در كام تان گواراست ؛
حرفي دگر ندارم ! ...

چه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز قدمهاي عابران ملول
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده مستانه اي نمي پيچد
كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چرا ميكده آفتاب خاموش است !

