
باز با هربارش باران دلم پر می زند
دل به شهر عشق وعاشق پیشگی سر می زند
رنگ رویایی آن شبهای نازوبوسه ها
دردلم چون مرغ دل خسته چه پرپرمی زند
آه ای دستان گرم وعاشق وویرانه گر
گوی احساس جدایی بردلم در می زند
پس چرا دربین باغ وبستانهاای عزیز
خار تنهایی به من پیوسته خنجر می زند
دیگرآن سرمستی وشور وشعفهامان کجاست؟

زنگ این بشکسته دل هم رو به احمر میزند

